![]() |
![]() |
|
| عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است/حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم |
|
ادراک جهان به نور و نار است عالم چو حبابِ آبِ یار است بر علم تو هر دو عالم ای دوست یک مولد و آن یکی مزار است صهبای زمانه را می ای نیست افکار زمینه بی قرار است قدر دل ما به نزد ساقی چون خار به نزد لاله خوار است در وضع پریش و بی سکونم مولاست که باعث قرار است ور نه دل بی بضاعت ما زنده است اگر چه ، ریش و زار است هر جا سخنی رود به عشقی هر گه خبری ز روزگار است بر نام علی رود که نامش بر عرش خدا به یادگار است تبریک به گردنی که از شوق هم صحبت تیغ ذوالفقار است بی نور وجود او فنا به نابودیم از ازل مرا به ای خاک درت خمیر خوبان وای آب رُخت سرشک امکان ای بنده ی آستان جاهت هم حوری و هم جن و هم انسان ای آیت اعتدال کونین ای جان جهان و جان جانان سیمای تو والضحای دیگر گفتار تو «البیان» یاران سودای تو اعتبار هر سر قربان تو افتخار هر جان بی یاد تو زندگی چه مشکل با نام تو مرگها چه آسان میزان حقی تو و به جانت بهتر ز تو هم نبوده میزان طُغرای تو بر جبین اعداء طومار تو قلب دوستداران ای شدّت کفر موم عزمت وای عزم تو گشت موم ایمان تو گوهر دهر و ما پشیزیم در محضر چون تو ما چه چیزیم خورشید منادی صفایت مهتاب به جنگ شب لَوایت نُه گوی فلک بدین هیاهو خود ملتمسان بی نوایت جز عرش برین تمام هستی افتاده ی کوی کبریایت لولاک چو بر نبی فرستاد لولا علیش بزد خدایت گردیده زمان به حکم دادار در روز الست سر جدایت هر بلبلکی که نغمه ای خواند داده است به کبریا صلایت مسکین چو شنید شرح فضلت آمد به رکوع در هوایت هر کودک بی پدر که بینیش گوید ز فزونی سخایت هر ذرّه که در دو عالم آمد خواهد که به جان شود فدایت جبریل به حیرت از صفاتت در عرش حکایت وفایت وصف تو سزای تو که گوید دنیا صفت تو از که جوید هر کس ز فضایل تو پرسید لرزد قلم زمانه چون بید از تربیت تو ذرّه ای پست گردد ز ملازمان خورشید وانگه به جمال روی ماهت تذهیب جهان کند چو مهشید وصف تو اگر خرد نگوید باشد به خرد محلّ تردید فرمان ولایت جهان را بنموده به خلقت تو تاکید بی روی تو کفر مطلق آید الله گرفته از تو تشدید در گردش این جهان همین بس کاو گِرد جمال چون تو گردید توفیق نبوّت محمّد گردیده به بیعت تو تایید آدم که گرفت حکم انباء گشته است به حکمت تو تمهید نعت تو هر آنکه جز خدا گفت باید که به سادگیش خندید تو فخر زمینی و زمانی هرچ آن به گمان نیاید آنی شمشیر تو در یَد خداوند کفّار به قبضه ی تو در بند در حقّ ولادتت چه گویم بر عزّت و شوکت تو سوگند مامت به گه ولادت تو بر صورت کعبه دید لبخند در نُقل و نبات مجلس تو تسبیح ملائکه شده قند فرهاد پیمبران محمّد نقشی ز رُخت به لوح دل کند باز آی که خلق عالم از درد درمان ز عنایت تو خواهند در عشق خدایت ای همه عشق ما درّه ی حُبّ و تو دماوند دل غرق گناه و سر به عصیان در هجر تو بی پناهیم چند ترسم که به روز حشر بارد از نامه ی بی بضاعتم گند چون نیست ز طاعتم امانی ماییم و شفاعتت تو دانی ما می زدگان روی یاریم بر جام وصال او خُماریم با آنکه ز زاد ره فقیریم امّید به بو تراب د اریم در محضر او اگر چه پستیم در گلشن او اگر چه خاریم بر بحر ولایت عظیمش آخر نه فتاده بر کناریم امّید که با عنایت یار نفس از تله ی گنه برآریم بذری ز تشعشع هدایت در بایر سینه مان بکاریم باشد که هزار سر در این راه بر دار صداقتش سپاریم باران عنایتش چو بارد یکسان به دل من و تو بارد بچه هیئتی ۷۱/۱۱/۱۳ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 13:58 توسط بچه ی اف سون |
|
|
در تمنّا سوختم زان روی پیشانی بلند وز پرش های کمان ابروی پیشانی بلند طرّه بازی های ما را تا فلک شهرت رسید این همه آوازه بین در موی پیشانی بلند ای دل سرگشته هُش دار ، ای سر نالان خموش بلکه خوش گردد زمانی خوی پیشانی بلند صد ید بیضا نسازد کار ما را ای دریغ باطل السّحرم شده جادوی پیشانی بلند در تب و تابم چو ناری بس که می تابد چو مار بانسیمی طرّه ی دلجوی پیشانی بلند از خم چوگان صد شاهد گذر کردم ، چه سود بعد عمری گشته ام چون گوی پیشانی بلند با همه بالا نشینی ها که در طبع من است خاکسارم ، خاکسار کوی پیشانی بلند بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ساعت 12:20 توسط بچه ی اف سون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یه شیمیست آماتورم که عشق ادبیاتم و عشق صد تا چیز دیگه . اونقدرها مومن نیستم ولی بی دینی هم نمی کنم !
به قول اون شاعر ناز کاشی ! : خرده هوشی دارم سر سوزن ذوقی سال 85 تا 88 هم اسلام آباد پاکستان بودم و ... به هر حال گفتم این وبلاگ یه بهونه باشه برا دلنوشته هام ، چهار تا مطلب علمی ، دو تا دعوای فلسفی و … |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی علمی دلی همین که هست |
| پیوندها |
|
وبلاگ علی اکبر رائفی پور |
|
RSS
|