![]() |
![]() |
|
| عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است/حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم |
|
بار بنديد، هلا! نغمه ی چاووشان است استاد علی معلم دامغانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ساعت 17:31 توسط بچه ی اف سون |
|
![]() میان خاک سر از آسمان در آوردیم چقدر قمری بی آشیان در آوردیم وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر چقدر آینه و شمعدان در آوردیم لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک درست موسم خرما پزان در آوردیم به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم عجیب بود که آتشفشان در آوردیم به حیرتیم که ای خاکِ پیرِ با برکت چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم شما حماسه سرودید و ما به نام شما فقط ترانه سرودیم - نان در آوردیم - برای این که بگوییم با شما بودیم چقدر از خودمان داستان در آوردیم به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها برای این سر بی خانمان در آوردیم و آب های جهان تا از آسیاب افتاد قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم سعید بیابانکی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:31 توسط بچه ی اف سون |
|
![]() روزی مردی با یکی از دوستانش در یکی از محلات مجلل و گرانقیمت شهر قدم میزد و در حالی که به قصرها و خانه های زیبا مینگریست با حسرت به دوستش گفت : وقتی این همه اموال را تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:20 توسط بچه ی اف سون |
|
|
صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین
باد زد موی پریشان تو را ریخت به هم زخم پیدا شد و حال دو سرا ریخت به هم لشگری از اُسرا پشت سرت صف بسته نظم این لشگر اگرچه همه جا ریخت به هم صوت قرآن تو در هلهلهها اوج گرفت بعد از آن شهر به دنبال صدا ریخت به هم گرچه از هر طرفی بر تو یورش میآورد پیش لبخند تو اعصاب بلا ریخت به هم سنگ بر ساحت پیشانی تو چنگ انداخت نقش در آینهی آینهها ریخت به هم اکثرن پیش اقلیّت تو در اقلاند راه حل تو حساب همه را ریخت به هم زنی از قافلهات خطبهی زیبایی خواند کاخ اوضاع تمام اُمرا ریخت به هم □ قطعهایی از سر تو ساخته بودند به نی قافیه خون شد و فکر شعرا ریخت به هم■ اثر شاعر جوان امیر اکبرزاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:19 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام . بعد از مدت ها اومدم با دو تا شعر خیلی دلچسب از خانم نغمه مستشار . امیدوارم شمام به اندازه ی من لذت ببرید :
گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی گاهی اگر در چاه مانندپدر .........آه اندوه مادر را حکایت کرده باشی گاهی اگر زیر درختان مدینه بعد از زیارت استراحت کرده باشی در سالهای سال دوری و صبوری چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند گاهی نمازی را امامت کرده باشی یا در لباس ناشناسی در شب قدر نان وپنیر و عشق قسمت کرده باشی پس بوده ای و هستی و می آیی از راه تا حق دلها را رعایت کرده باشی پس مردمک های نگاه ما عقیم اند تو حاضری بی آنکه غیبت کرده باشی ******** در سالهای ممتد مصلوب بودن عیسی ندارد چاره جز ایوب بودن ما هم که از نسل سپیداران نبردیم میراث چندانی به غیر از چوب بودن ! ای کاش ابری کفتری موجی بیاید ای کاش مردی از تبار خوب بودن مردی که از نسل غزل های نجیب است در عین طوفان سینه گی محجوب بودن در دست ما این قلبهای منتظر زرد این چشمهای قرنها مرطوب بودن .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 19:6 توسط بچه ی اف سون |
|
![]() اگرگفتند تابه حال کجا بودی؟ بگو: راه گم کرده بودم .
اگرگفتند چی آوردی ؟بگو: اولا: دل شکسته که از شما نقل است:”درکوی ما شکسته دلی می خرند و بس —– بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است” ثانیا : “جزنداری نبود مایه ی دارایی من —– طمع بخششم از درگه سلطان من است” و ثالثاً: الهی آفریدی رایگان،روزی دادی رایگان،بیامرز رایگان،تو خدایی نه بازرگان.
اگرگفتند برونش کنید بگو: “نمی روم زدیار شما به کشور دیگر —– برون کنید ازاین در درآیم از در دیگر” .
اگرگفتند این جرات را ازکه آموختی بگو: ازحلم شما.
اگرگفتند قابلیت استفاضه نداری بگو: قابلیت را هم شما افاضه می فرمایید.
باز اگر از تو اعراض نمودند بگو: “به والله به بالله به تالله —– بحق آیه نصر من الله” “که مو از دامنت دست برندیرم —– اگرکشته شوم الحکم الله” .
اگرگفتند مذنبی بگو: اولا ٌ: شنیدم شما غفارید ثانیاٌ: من ملک نیستم آدم زاده ام و ثالثاٌ: “ناکرده گنه دراین جهان کیست بگو —– آنکس که گنه نکرده و زیست بگو” “من بدکنم و توبد مکافات دهی —– پس فرق میان من و تو چیست بگو” .
اگرگفتند این حرفها را از کجا یادگرفتی بگو: “بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود —– اینهمه قول و غزل تعبیه درمنقارش” .
اگرگفتند چه می خواهی بگو: “جز تو ما را هوای دیگر نیست —– جز لقای تو هیچ درسر نیست” .
نقل از بیانات حضرت علامه حسن زاده آملی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ساعت 17:38 توسط بچه ی اف سون |
|
|
اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی ... و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم !!
اگر غرور نبود؛ چشمهای مان به جای لبهای مان سخن نمی گفتند ؛ و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمی کردیم!!
اگر دیوار نبود؛ نزدیک تر بودیم ؛ با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم!!
اگر خواب حقیقت داشت؛ همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند!!
اگر همه ثروت داشتند؛ دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید ؛ تا دیگران از سر جوانمردی ؛ بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی می مرد .... اگر همه ثروت داشتند!!
اگر مرگ نبود؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید!!
اگر عشق نبود؛ به کدامین بهانه می گریستیم ومی خندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم....
اگر کینه نبود ؛ قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند!!
اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا!!
آنگاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت!!
دکتر شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 20:20 توسط بچه ی اف سون |
|
|
حیف از با تو بودنی اندک داد از بی تو بودنی سنگین وای از سفره ی وصال تهی داد از خوان دوریت رنگین ای دریغ از عبور ثانیه ها در تمنای بی اثر ننگین خالی لحظه ها پر از افسوس شادی عمر ما بسی غمگین در سکوت دلم گه رفتن گامهایت چقدر آهنگین با تو هر رفتنی غمی دارد هر غمی هم که عالمی دارد بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:42 توسط بچه ی اف سون |
|
|
من بی نصیب از تاب آن زلف پریشم زان لعل لب در حسرت یک بوسه بیشم کامی نمی گیرم ز دنیایی که دارم دلواپس آن اختصاصی های خویشم . . . دلواپس آن اختصاصی های خویشم بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 10:23 توسط بچه ی اف سون |
|
|
دل ازمن برد و روی ازمن نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 17:13 توسط بچه ی اف سون |
|
|
ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و پس هر دو جهانم بستان با هرچه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان مولانا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ساعت 19:34 توسط بچه ی اف سون |
|
|
کاش می آمدی ای دوست که پیشم باشی مرهم این دل وامانده ی ریشم باشی کاش می شد که به پای تو ببندم دل خویش تا که همپای دل زار و پریشم باشی کاش می آمدی از عشق خلاصم بکنی باز همچون دگران قومم و خویشم باشی کاش می آمدی ای دوست به جادوی لبت باطل السحر لب خسته ز نیشم باشی آید از دور صدای نفس فاصله ها کاش می شد نفسم باشی و پیشم باشی بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ساعت 18:57 توسط بچه ی اف سون |
|
|
گویند که خیمه ی عزا برپا شد غم آمد و مهمان همه دلها شد کردیم طلب ز آل یاسین مددی تا ناحیه ی مقدسه امضا شد بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 21:20 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام . امشب شب اول محرمه و من فقط میخوام یه شعر زیبا رو که دوست عزیزم آقا محسن عباسی برام پیامک کرده پست کنم . امسال هم اگه توفیقی باشه دهه اول محرم ساعت ۳ عصر تو مسجد الوندیه زیارت ناحیه مقدسه داریم . منتظر قدوم عشاق حسین هستیم و از همه التماس دعا داریم . من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم رها کن صحبت یعقوب و دوری و غم فرزند من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن از این که باز عاشورا شود تکرار می ترسم یا علی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:27 توسط بچه ی اف سون |
|
|
ای دست های سبز دعا گل برآورید جزاو به هیچ حادثه ای دل نبسته ایم مهدی فرجی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۸۹ساعت 18:18 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام . خواستم فرا رسیدن ماه ضیافت الهی رو تبریک بگم دیدم چیزی بهتر از شعر نویی که آقا رضا پسر عموم بهم داده ندارم . فعلا اینو داشته باشین تا بعد : کوله بارت بربند شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم می شود آسان رفت می شود کاری کرد که رضا باشد او ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد مبر من جا مانده بسی محتاجم یا علی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۹ساعت 12:57 توسط بچه ی اف سون |
|
|
ادراک جهان به نور و نار است عالم چو حبابِ آبِ یار است بر علم تو هر دو عالم ای دوست یک مولد و آن یکی مزار است صهبای زمانه را می ای نیست افکار زمینه بی قرار است قدر دل ما به نزد ساقی چون خار به نزد لاله خوار است در وضع پریش و بی سکونم مولاست که باعث قرار است ور نه دل بی بضاعت ما زنده است اگر چه ، ریش و زار است هر جا سخنی رود به عشقی هر گه خبری ز روزگار است بر نام علی رود که نامش بر عرش خدا به یادگار است تبریک به گردنی که از شوق هم صحبت تیغ ذوالفقار است بی نور وجود او فنا به نابودیم از ازل مرا به ای خاک درت خمیر خوبان وای آب رُخت سرشک امکان ای بنده ی آستان جاهت هم حوری و هم جن و هم انسان ای آیت اعتدال کونین ای جان جهان و جان جانان سیمای تو والضحای دیگر گفتار تو «البیان» یاران سودای تو اعتبار هر سر قربان تو افتخار هر جان بی یاد تو زندگی چه مشکل با نام تو مرگها چه آسان میزان حقی تو و به جانت بهتر ز تو هم نبوده میزان طُغرای تو بر جبین اعداء طومار تو قلب دوستداران ای شدّت کفر موم عزمت وای عزم تو گشت موم ایمان تو گوهر دهر و ما پشیزیم در محضر چون تو ما چه چیزیم خورشید منادی صفایت مهتاب به جنگ شب لَوایت نُه گوی فلک بدین هیاهو خود ملتمسان بی نوایت جز عرش برین تمام هستی افتاده ی کوی کبریایت لولاک چو بر نبی فرستاد لولا علیش بزد خدایت گردیده زمان به حکم دادار در روز الست سر جدایت هر بلبلکی که نغمه ای خواند داده است به کبریا صلایت مسکین چو شنید شرح فضلت آمد به رکوع در هوایت هر کودک بی پدر که بینیش گوید ز فزونی سخایت هر ذرّه که در دو عالم آمد خواهد که به جان شود فدایت جبریل به حیرت از صفاتت در عرش حکایت وفایت وصف تو سزای تو که گوید دنیا صفت تو از که جوید هر کس ز فضایل تو پرسید لرزد قلم زمانه چون بید از تربیت تو ذرّه ای پست گردد ز ملازمان خورشید وانگه به جمال روی ماهت تذهیب جهان کند چو مهشید وصف تو اگر خرد نگوید باشد به خرد محلّ تردید فرمان ولایت جهان را بنموده به خلقت تو تاکید بی روی تو کفر مطلق آید الله گرفته از تو تشدید در گردش این جهان همین بس کاو گِرد جمال چون تو گردید توفیق نبوّت محمّد گردیده به بیعت تو تایید آدم که گرفت حکم انباء گشته است به حکمت تو تمهید نعت تو هر آنکه جز خدا گفت باید که به سادگیش خندید تو فخر زمینی و زمانی هرچ آن به گمان نیاید آنی شمشیر تو در یَد خداوند کفّار به قبضه ی تو در بند در حقّ ولادتت چه گویم بر عزّت و شوکت تو سوگند مامت به گه ولادت تو بر صورت کعبه دید لبخند در نُقل و نبات مجلس تو تسبیح ملائکه شده قند فرهاد پیمبران محمّد نقشی ز رُخت به لوح دل کند باز آی که خلق عالم از درد درمان ز عنایت تو خواهند در عشق خدایت ای همه عشق ما درّه ی حُبّ و تو دماوند دل غرق گناه و سر به عصیان در هجر تو بی پناهیم چند ترسم که به روز حشر بارد از نامه ی بی بضاعتم گند چون نیست ز طاعتم امانی ماییم و شفاعتت تو دانی ما می زدگان روی یاریم بر جام وصال او خُماریم با آنکه ز زاد ره فقیریم امّید به بو تراب د اریم در محضر او اگر چه پستیم در گلشن او اگر چه خاریم بر بحر ولایت عظیمش آخر نه فتاده بر کناریم امّید که با عنایت یار نفس از تله ی گنه برآریم بذری ز تشعشع هدایت در بایر سینه مان بکاریم باشد که هزار سر در این راه بر دار صداقتش سپاریم باران عنایتش چو بارد یکسان به دل من و تو بارد بچه هیئتی ۷۱/۱۱/۱۳ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم تیر ۱۳۸۹ساعت 13:58 توسط بچه ی اف سون |
|
|
در تمنّا سوختم زان روی پیشانی بلند وز پرش های کمان ابروی پیشانی بلند طرّه بازی های ما را تا فلک شهرت رسید این همه آوازه بین در موی پیشانی بلند ای دل سرگشته هُش دار ، ای سر نالان خموش بلکه خوش گردد زمانی خوی پیشانی بلند صد ید بیضا نسازد کار ما را ای دریغ باطل السّحرم شده جادوی پیشانی بلند در تب و تابم چو ناری بس که می تابد چو مار بانسیمی طرّه ی دلجوی پیشانی بلند از خم چوگان صد شاهد گذر کردم ، چه سود بعد عمری گشته ام چون گوی پیشانی بلند با همه بالا نشینی ها که در طبع من است خاکسارم ، خاکسار کوی پیشانی بلند بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ساعت 12:20 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام . پریروز یعنی ۱۷ بهمن سالروز تولد دختر بزرگم زهره بود که ۱۲ سالگیش را پشت سر گذاشت .
البته چون مصادف با اربعین حسینی شد جشنی براش نگرفتیم ولی دیدم بد نیست غزلی رو که موقع تولدش براش گفته بودم پست کنم . خدا بچه های شما رو زیاد کنه ! نوبهار عمر ما را در زمستان داده اند مشکل يک عمر ما را وه چه آسان داده اند گر چه آغاز است اين آميزش می با گلاب درد مردم را به يک پيمانه پايان داده اند ديده ی ناپخته را آرام طوفان کرده اند وين سر شوريده را يکدفعه سامان داده اند نوگُلی کآمد پديد از گُلشن عشق و شهود غنچه های زُهره ی زهرا به احسان داده اند راح روح و قرّه العين است و با لعل لبش گوئيا بر عالم دلمردگان جان داده اند اين رباب ديده و چنگ پريشان زلف را شاهدان باغ معنايم غزلخوان داده اند بی ترنّم بود شور سينه ی شيدائيان نک حوالت بر لب يار خوش الحان داده اند شوخیِ اين ديده ی غمّاز را دزديده اند اشک چشم و عيش دل پيدا و پنهان داده اند بابا هیئتی! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 16:50 توسط بچه ی اف سون |
|
|
آه که آخر شدم ساکن ویرانه ای سوخت تن و جان من در تب جانانه ای قدر من از صد ملک بیش بُد و اینزمان دربدر افتاده ام در پی دُردانه ای زآتش عشقش مرا خانقه عقل سوخت هیچ ندانم کنون مسجد و میخانه ای بر سر کویش ز بس خاک به سر ریختم از اثر اشک تر گشته مرا خانه ای هیچ ندیدم چو خود عاقل و فرزانه ای هیچ نبینم چو خود عاشق و دیوانه ای من که به دام زمان دانه بُدم بهر خلق صید شدم عاقبت در هوس دانه ای گشته مرا آرزو تا دل خود را شبی بردرمش تا شوم بیدل و افسانه ای دل ندهم بعد از این بر گل رخساره ای بو نکنم تا ابد نرگس فتّانه ای شاهد از احوال خود بیش مکن گفتگو گوش فرادار بر حکمت فرزانه ای یا چو یکی شمع باش روز و شبش سوختن یا به طریق وصال باش چو پروانه ای بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 13:30 توسط بچه ی اف سون |
|
|
تو دبیرستان شاهد یه دانش آموز دارم به اسم مهدی روغنی . تازه امروز فهمیدم شاعر اهلبیته و انگار رتبه هایی هم در سطح کشور داشته . غزلی که برای آقا ابوالفضل گفته بود سر کلاس خوند منم دیدم بد نیست پست کنم شمام بخونین یه حالی ببرین ( من که خیلی حال کردم ) :
هر چه بهتر تنت از دور که پیدا می شد بیشتر قامت من در غم تو تا می شد تو خودت تشنه لب جام شهادت بودی ور نه خاک از نظر لطف تو دریا می شد هیبت حیدریت تا که کنار من بود دیده در چشم همه جلوه ی مولا می شد وقت بر لشکر دشمن زدنت می دیدم که دهان ها همه از هیبت تو وا می شد خیز از جا که دو تا دست تو را آوردم کاش می شد علمت باز سر پا می شد کاش می شد که علمدار حرم می ماندی اصلا ای کاش کسی جای تو سقا می شد تا که خواندیم برادر به خودم گفتم کاش زودتر دیده ی تو زائر زهرا می شد از کرامات قد و قامتت امروز این بود تیرها هر چه می آمد به تنت جا می شد شعر از : مهدی روغنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 19:51 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سوی من دیده هاست پنهانی لیک من دیده ام سوی توست بازگرد ای عشق دیده ها حیرانند در ستیغ آفتاب تیغ ها عریان و بی اندیشه و سرمست خون به جام هستی ما می کنند عشق را گویی بریدی سر آن زمان کز شرق بی دردی سخت پیچیدی سحر را و به تیغت زهر نوشاندی نه آفتاب ؟ نک شده صدها هزاران آرزو بر آب آفتاب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۸ساعت 21:35 توسط بچه ی اف سون |
|
|
جمله ای هستم
در دفتری بدون جلد و وای از آن لحظه ای که از صفحه ی دفتر پاک شوم بدون اینکه کسی معنیم را بفهمد و چه سخت است که در نبودم خط پایینی من را بخوانند و آه ... وقتی که خط پایینی دهان باز کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن ۱۳۸۸ساعت 22:54 توسط بچه ی اف سون |
|
|
هر آنکه سوزد ز عزّت ما ز سوز عاشق خبر ندارد به جمع ما ره نیابد آن کاو به دیده یاقوت تر ندارد حدیث مردانگی بخوانم به گوش هر ابلهیّ و غافل که نای یاسین به گوش ایشان به قدر خردل اثر ندارد به دفترم جو روایت دل که دفتر بی صفای دوران به غیر طعن و ملامت ما حکایتی سر به سر ندارد شکایتی کردم و پشیمان که تاب قهرت نیاورم من بمان خدا را که در هوایت دلم توان سفر ندارد هر آنکه پرسد ز نام و ننگت زبانم از گفتنش بسوزد چگونه گویم که دلستانم خبر ز نام پدر ندارد به عوری ما چه خرده گیری که در مصاف سپاه حُسنت خنک دلیری برهنه چون ما که در مقابل سپر ندارد ز ناوک دیده ات چه باکم وگر رود سر به تیغ نازت ز روبرویت کسی گریزد که آرزوی خطر ندارد به سرخی شاهد لبانت قسم که شاهد در آرزویت به نار دوزخ بسوزد امّا به باغ جنّت نظر ندارد چو من پریشی دگر نزاید ز مادر دهر و باب دوران که تخم عشقی به مستی من یقین بدان در کمر ندارد بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ساعت 22:19 توسط بچه ی اف سون |
|
|
مرا تا دیده غرق آب کردند جهانی را ز حیرت خواب کردند به تاب زلف و جادوی نگاهی ندانی چند کس بی تاب کردند دل ما را شکستند و به نیکی سفارش بر دل اصحاب کردند ز بختم بین که همراز شبم را رخ چون مرده ی مهتاب کردند خدا را مردم از رسم جفایی که بی دینان مه رو باب کردند پی گردیدن این چرخ شاهد سرشک عاشقان اسباب کردند بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ساعت 14:39 توسط بچه ی اف سون |
|
|
زیر باران زیر بارکنای عشق آیتی خفته است در معنای عشق زیر باران روی معنی رفتن است فی رقاب العشق دعنی رفتن است زیر باران هر چه گفتی شعر نیست جز حیا از هر که گفتی شعر نیست گفت من تنها همین یک گفته است زیر باران گفتنی ها خفته است شعر گفتن ترکتازی کردن است با خدا آیینه بازی کردن است کس ز کنه شعر ما آگاه نیست شعر جز نقل حریم الله نیست قبض و بسط دیدگانت را مپیچ تا در این آیینه شه بینی و هیچ وارثان عشق را تصویر نیست حالت تنهایی شبگیر نیست کس در این حالت شکیبایی نکرد هیچ کس اظهار دانایی نکرد هیچ شمشادی خرامان تر نشد از تب والا پریشان تر نشد ای صفای سینه ات در خون شده فتنه ی خلقی و خود مفتون شده هیچ مفتون بازیم را دیده ای ؟ بی مهابا تازیم را دیده ای ؟ ما همه محو شبستانیم و بس زائران ناوکستانیم و بس این سخن بافی سفیهی کردن است با امام خود فقیهی کردن است این سخن بافی هوانی بیش نیست خواهشم را لن ترانی بیش نیست ای که در عمق نگاهت خیرگی است سنت چشمانم امشب شیعگی است ای نگاه بی حیا تزویر کن ذوالفقار مژّه را تفسیر کن تا ابد این خیرگی در کار توست تا ابد جبر دلم مختار توست باش تا کفر تو را رسوا کنیم قامت آیینه ات را تا کنیم باش تا از مژّه تیغی تر شویم ذوالفقار آبادی حیدر شویم خیزشی فیها صواعق مانده بود تا شود گلگونه ی یاران کبود وین سیه کاری به خلقی درگرفت همچو کوهی درّه را در برگرفت این سیه کاری که بسطی دیگر است بر جمال دیده خبطی دیگر است تا حدیث راجعون ناخوانده ای قبض و بسط مردمان را مانده ای این هیاهوی غریب از هوی توست این همه ناوکچه در ابروی توست ورنه ما را با خلایق کار نیست کار ما با خالدین النار نیست تا در این گمگشتگی ها سر کنیم نیست ما را جز که با ساغر کنیم زانکه در این خم شرابی دیگر است خاک ما را بوترابی دیگر است ای نفس های پسین یاری کنید در غم آدم عزاداری کنید بگذرید از آن شکوه بی درنگ بگذرید از آن شراب پر شرنگ حیف بازیهای گردون حیف نیست ورنه معتاد زمان سر کیف نیست باید از این ورطه خون پالا شویم تا غرورآباد غم بالا شویم باید از تیغ تولّی چامه گفت صد همایونمثنوی در نامه گفت هر چه می گویم ز دریا چون خس است لیک باران قطع شد یعنی بس است بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۸ساعت 9:22 توسط بچه ی اف سون |
|
|
ما همه چشم به راهیم
چشم بر راه بزرگی که به ما می آید دیر یا زود - مهم نیست - ولی می آید با نگاهی چه نگاه با امیدی چه امید هست یا بود - مهم هست - ولی می آید بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ساعت 14:13 توسط بچه ی اف سون |
|
|
دلم تنگ است به اندازه ی یک نگاه یک لبخند یک دست و چه دلتنگی از این بالاتر که دلتنگیت را - بنویسی در هزار تو های چشمت چیزی غریب می خواندم به شکیب و من مانده ام هنوز در این ویرانه ی الفت غریب
هر سحرگه که نسیم عطر افشان به لبم می ریزد یاد لبهای تو را با دو صد آه به دل می ریزم مطمئن باش که روزی روزی ناز دیدار تو را همچو نرگس نگران - می خیزم بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۸ساعت 14:59 توسط بچه ی اف سون |
|
|
دلم بهانه گیر شده است و تو هنوز از دلداریم بیم داری و من هنوز از گره ابرویت بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۸ساعت 14:55 توسط بچه ی اف سون |
|
|
چه خوب می شد وقتی به هم می رسیدیم می گفتیم :
" چه بوی وضویی می دهی تازه گرفته ای ؟ " بعد سرخ می شدیم و آتش می شدیم و در هم می سوختیم بعد عکسمان را قاب می کردند و من هر شب بیدارت می کردم تا نماز بخوانیم ولی بی وضو چون کاغذمان خراب می شد و می مردیم . بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۸ساعت 0:32 توسط بچه ی اف سون |
|
|
در سخن گفتن من گر چه بسی شکوه نهفت آخر آن نکته که باید نتوانستم گفت این سخن گفتن ما از غم پنهانی توست این همه حاصل آن بادیه گردانی توست این سخن گفتن ما ریشه به خونی دارد سالها معرکه ی چندی و چونی دارد وای از این طرز سخن گر نچکد خونش وای نشوی نشئه و آشفته ز افیونش وای این سخن رنگ فسون ، رنگ جنون دارد خیز این بسیجی شدنت لهجه ی خون دارد خیز برکش آواز که مستیّ و چو مستان بخرام با حلال دلم اینگونه مزن رطل حرام در چنین معرکه فریاد کشیدن هنر است زلف آشفته بر این باد کشیدن هنر است با زنان معرکه گردانی ما را مپسند شوخ چشمانه غزلخوانی ما را مپسند در سکوت است خروشی که نشان من و توست باز گو جان من آن سرّ که میان من و توست باز گو کز گذر حادثه این راز نماند هیچ نامی ز رفیقان سفر باز نماند باز گو کاین گذر حادثه تنگ است عزیز لفظ با معنی من شیشه و سنگ است عزیز گرچه می نالم از این غم که چه سازی دارد در بسیج آمدنت شرح درازی دارد ای دل آزرده کمی عقد زبان را بگشا بر دلت پنجره ی کون و مکان را بگشا این دل آزردگیت خانه خرابم کرده است همچو عباس به شط تشنه ی آبم کرده است این دل آزردگیت سوز همه عالم ماست باورت نیست ولی غصه ی تو همدم ماست باز کن عقد زبان را که زمان دگری است در فراخوان خطر سود و زیان دگری است کور کن مدعیان را ز شکوه آوریت یک جهان بی سر و پا را به ستوه آوریت به خدا این همه گفتار وقیحانه بس است باز کن عقد زبان را که زمان جرس است باز گو جان من آن سرّ که به پیشانی توست سر و سامان من و بی سر و سامانی توست باز گو کاین همه افروختگی شان تو نیست در تب و تاب جهان سوختگی شان تو نیست تو شکوه همه دنیای من و دین منی راحتی بخش دل خسته و غمگین منی جگر سوخته ات را به چه تعبیر کنیم ؟ خون پیشانیت اینجاست ، چه تفسیر کنیم ؟ نکند آنچه خدا داد به آدم غم توست نکند " علّم الاسما " صفت آدم توست ور نه این راز بلند تو به پیشانی چیست ؟ ور نه با خون سرت بادیه گردانی چیست ؟ در شب ظلمت ما خواب تو تلخ است عزیز عمر ما بعد تو از غرّه به سلخ است عزیز این جگر سوختگی را ز تو فریاد کشیم زلف آشفته در این معرکه بر باد کشیم بعد از این ما و تمنای همه قامت تو خون به سجاده کشیدن پی قد قامت تو بعد از این دست من و پارگی بند سکوت بعد از این دست من و دامن تو وقت قنوت به سر و جان تو سوگند که دیوانه شویم فکر یک نعره ی مستانه و جانانه شویم قبض پیشانی تو بسط دل آزاری ماست قبض و بسط نگهت مایه ی دلداری ماست کس به اسرار نگاه تو چو ما پی نبرد خفته در دخمه به اوصاف صبا پی نبرد بعد تو منتظر تیغ طلوعیم دریغ بی تو سرگشته ی احیای فروعیم دریغ من چه گویم که بدون تو چه سوداست مرا اینقدر هست که امّید به فرداست مرا گرچه فردای مرا یاد تو انباشته است هر بسیجی که شنیدیم چنین داشته است بیش از این نیست مجالی به درازای کلام از من دلشده بر پیکرت ای دوست سلام بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 20:18 توسط بچه ی اف سون |
|
|
کاش می شد دست در زلف پریشانت کنم کاش می شد با نگاه خیره حیرانت کنم کاش می شد یک نفس بر آسمان سینه ات چون شهابی بگذرم ستار بارانت کنم کاش ویران سازم این شهر شقایق سوز را چون دلم آواره ی کوه و بیابانت کنم کاش می شد بشکنم سد سکوتت را که باز در نوای عاشقی چون سینه سرخانت کنم کاش می دیدم سر زلفت به تاراج نسیم تا تمام عندلیبان را غزلخوانت کنم کاش می شد با نگاهی در دلت جاری شوم رخنه قدر سوزنی در دین و ایمانت کنم کاش می بستی زبانم را به جادوی لبت تا مبادا خون خود را در گریبانت کنم بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۸۸ساعت 21:0 توسط بچه ی اف سون |
|
|
از آن زمان که پریدم حوالی چشمت شدم اسیر صفای اهالی چشمت نگاه سرد تو محکم نگاه گرم تو نرم نه ثابت است تو گویی چگالی چشمت ز هر کرشمه خزیدم به گوشه ای مقهور ز ترس معصیت احتمالی چشمت مرا که لیله ی قدری نمانده حاجت چیست بجز شمردن قدر لیالی چشمت دلم به لرزه درآمد خدای را رحمی بگیر حال و هوای سوالی چشمت صفای ناز نگاهت که تیغ جرّاره است جمال هر چه صفات جلالی چشمت دلم ز کار نگاه تو سخت درمانده است که اذهبی شنود یا تعالی چشمت ز رعشه ای که به شاهد فتاد حیرت نیست فیوز خلق پراند اتصالی چشمت " هوای چشم تو آبی فضای چشم تو سبز خوش است آب و هوای شمالی چشمت " تضمین از استاد محمد علی مجاهدی بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ساعت 1:18 توسط بچه ی اف سون |
|
|
در تمنای رخت دیده پرآبیم هنوز پیر گشتیم ولی پر تب و تابیم هنوز چشم ها دوخته ایم ای نفس صبح بیا گر چه چون مبتدیان نشئه ی خوابیم هنوز بعد از آن دُرد کشی ها که تو می دانی و من در پی قطره ای از آن می نابیم هنوز بار یک لحظه فراقت نتوان برد ولیک زان وداع شکرین مست و خرابیم هنوز گر چه رفتی ز نظر ذکر تو برپاست که ما عارف بیت تو و جام شرابیم هنوز بی تو ای یار چه بر دیده و دل رفت مپرس اینک آسیمه سر از روز حسابیم هنوز ز شمیم سخنت هیچ نشانی نبود اینچنین است که ما گول کتابیم هنوز بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی ۱۳۸۸ساعت 12:37 توسط بچه ی اف سون |
|
|
دلتنگ تر از من به خدا رهگذری نیست شوریده تر از سینه ی من خون جگری نیست چون روی دلارای تو صبح ظفری هست چون طالع من ظلمت شام خطری نیست افسوس که مهرت ز حیا مهر لبم بست ور نه به غم افشانی من نوحه گری نیست تا چشم خمار و لب مخمور تو این است جز بر در میخانه مرا رهگذری نیست چون نرگس تو فتنه بسی هست در این باغ چون ناله ی ما نغمه ی مرغ سحری نیست افسانه سرم کردی و کس نیست در این شهر کز خواهش جانسوز تو افسانه سری نیست غیر خط مژگان تو و خال سیاهت قرآن مرا نقطه و زیر و زبری نیست من شاهد افتادن صد شاخه امیدم لیک از دل افسرده ام افتاده تری نیست من خاکسپار گل صد کوزه ی دردم ای وای در این شهر چرا کوزه گری نیست ؟ بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی ۱۳۸۸ساعت 22:21 توسط بچه ی اف سون |
|
|
نه دل شکسته مان را ز هجوم غم امانی نه به گفتن مصائب به دهانمان زبانی نه به دردمان دوایی ، نه به آهمان نوایی نه محبتی نه یاری ، نه صفایی از جوانی نه وصال یار حاصل نه نشان اوست پیدا نه بمانده بر تن ما ز فراق یار جانی به سیاه بختی ما نبود به هر دو عالم به بیان سوز دل هم نه توان ترجمانی ز جفای او نشاید بدر آوریم جان را چه خوش است درگذشتن به شباب زندگانی دگرم نه پای رفتن نه هوای زنده ماندن نه سروری و نشاطی ، نه فسانه و فغانی همه آب و نان شاهد شده آرزوی رویت نه عجب اگر بمیرد به هوای آب و نانی بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی ۱۳۸۸ساعت 14:17 توسط بچه ی اف سون |
|
|
گویی جگر آب از تشنگی می سوخت که چنین در خود فرو می رفت و می پیچید می گویند : از هنگامی که آن سوار خسته تشنه رفت دیگر حتی قطره ای ننوشیده بود و او حتی قطره ای از آن نهر ننوشیده بود که پیش از آن دیده بود تذروهای تشنه ای را که پایشان در تور و چشمهاشان صبور به ابرهای عقیق می نگرند . ابرهای عقیق نیز از تشنگی می سوختند وادی عجیبی است غریب و روزگار روزگار غریبی است عجیب و می گویند : آن سوار خسته ی تشنه مشت هایش را از آب پر کرد تا تذروها را بنوشاند اما اما آب از میان دستهایش فرو ریخت از چشمهایش فرو ریخت از سینه اش فرو ریخت از فرق سرش فرو ریخت و دیگر هیچ نماند و دیگر هیچ گاه باز نگشت تا چشمان منتظر تذروها را نبیند آخر می گویند او نیز عقیق بود . ابرهای عقیق از تشنگی می سوختند ابرهای سیاه اما می باریدند و تذروها در این بارش سیاه سیاه می شدند و سیاه می شدند و می مردند گاهی . و آن سوار خسته ی تشنه هیچ گاه بازنگشت و پس از آن دیگر دیگر هیچ کس هیچ گاه ماه را در آسمان ندیده است و آسمان سخت گرفته است و می گویند پس از آن خورشید منفجر شد و تکه ای را دیده بودند که بر چوب خشکی می درخشد تنها و تکه ای را دیده بودند که زیر سم شیطان تا یک ماه می سوخت و ... آن سوار خسته ی تشنه هیچ گاه آب ننوشید و خورشید منفجر شد و نهر از تشنگی به خود پیچید و خورشید بر چوب شد و نهر در خود فرو رفت و خورشید له شد و ..... من تشنه ام خوابم می آید کاش در خواب آن سوار خسته ی تشنه را ببینم تذروها سیرابند او را می طلبند راستی او که بود ؟
بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم دی ۱۳۸۸ساعت 12:57 توسط بچه ی اف سون |
|
|
دل پر شور من در تنگی پیکر نمی گنجد غرور پر شکوهم در مغاک سر نمی گنجد زبانم بس گران باشد سبک فکران ابله را حکایاتم به ظرف نازک باور نمی گنجد سپاریدم به باد از بعد مردن دوستان زیرا صفای سینه ام در قالب مقبر نمی گنجد جهان فکرتم راز دو عالم را به خود دارد چنین اندیشه در دنیای پهناور نمی گنجد شرار دل چنان دارم که از سنگی نمی خیزد به دل نوری چنان دارم که در اختر نمی گنجد به بستر کی روان خود فرو ریزم به ناکامی تن شورافکنان در نرمی بستر نمی گنجد کسان گویند ما را بیش گوی از فکر خود اما به کوتاهان سخن زین نکته بالاتر نمی گنجد
بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی ۱۳۸۸ساعت 20:13 توسط بچه ی اف سون |
|
|
میان راه مردان در شگفت از خویش پرسیدند
که آیا رهروی شایند راه بی سرانجام حوادث را ؟ هوایی سخت گرم است و زمین بی رحم و زینسان اقتدار مرگ - بی پایان - خدا را هیچ می مانند ؟ بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی ۱۳۸۸ساعت 1:6 توسط بچه ی اف سون |
|
|
در سر ما تشنگان زمزم سرابی بیش نیست گفتگوی دیده و آیینه خوابی بیش نیست موج خیز درد و آهم در تمنایی غریب دل شده دریای خون در دیده آبی بیش نیست این اناالحق گوییم افشای سرّی نیست آی آرزوی این سر نالان طنابی بیش نیست ای که در بند کتاب و مکتبی با من مجوش کز همه عالم مرا تُنگ شرابی بیش نیست از ته دریای غفلت خور کی خامش کنی این همه ها و هوا اینجا حبابی بیش نیست غرق خون شو تا که ثار الله شوی در طفّ خویش گریه بر خون خدا کار ثوابی بیش نیست
بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۸ساعت 20:30 توسط بچه ی اف سون |
|
|
لباس هایم را باید در بیاورم سینه ام را بدرم و دلم را ببینم نکند مرده باشد ! بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۸ساعت 20:26 توسط بچه ی اف سون |
|
|
تا فطرت بیدارمان خوابید روی نیزه ها خورشید عالمتاب من تابید روی نیزه ها بر نیزه چون شد مصحفم دیدم که روزی می رسد قرآن بخواند عاقبت خورشید روی نیزه ها من لاله ای دیدم جوان با شاخه ی بشکسته ای با چشم بیتابی که می چرخید روی نیزه ها من تشنه ای را دیده ام « انی اری الموت » از لبش با کوثر خونی که می بلعید روی نیزه ها من ماه را دیدم کمی آنسوتر از دست خدا ماهی که جای خالیش خشکید روی نیزه ها گریان شد از داغ فلق سنگ سیاه دیده ام آری ولی خورشید من خندید روی نیزه ها من سربدار حیرتم در خلوت آیینه ای از بس که شمع شاهدم سر دید روی نیزه ها من سر به سر گردیده ام این تلّ آتش دیده را تا عاقبت منزلگهم گردید روی نیزه ها آه از نهاد خسته ام ، آه از دل بشکسته ام آخر زبان بسته ام پوسید روی نیزه ها بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۸ساعت 15:42 توسط بچه ی اف سون |
|
![]() دیشب چو گذشتم از میان سکرات پر شد دل و دیده ام ز بوی نغمات دیدم که فرشتگان به هم می گفتند بر روح بلند و پاک بهجت صلوات بچه هیئتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 16:54 توسط بچه ی اف سون |
|
|
ای کاش که خویش را نمی سوزاندیم گلواژه ی عشق را نمی رویاندیم ای کاش در این زمانه ی بی مقدار دلهای کبوتران نمی شوراندیم ... بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 10:36 توسط بچه ی اف سون |
|
|
هر شب بسان بچه ای با خلوتم سر می کنم می خندم و می گریم و صد کار دیگر می کنم گاهی میان مسجدم گاهی میان میکده یک چند غرق سجده ام گه میل ساغر می کنم می رقصم از بی خویشیم می نالم از تنهاییم گاهی دو چشم خویش با دریا برابر می کنم گاه وزیدن های غم با دست خونین دلم در بوستان سینه ام صد لاله پرپر می کنم من عاشقی دیوانه ام یا عاقلی فرزانه ام ؟ آخر چرا این درس ها مستانه از بر می کنم ارزان خریدی مهر من آسان بریدی دل ز من من درد دل های گران با ماه و اختر می کنم با سنگی از نفرین دل من طالب رمی توام گویی که آهنگ منا از سوی مشعر می کنم بچه هیئتی ۲۶/۹/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی ۱۳۸۷ساعت 20:2 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام
من هنوز بروز نشدم و دارم مطالب تاریخ های قبل رو که اینترنت نداشتم رو می کنم ! خدا قسمت همه ی دوستان بکنه امسال خانمم توفیق پیدا کرد مشرف بشه حج و اونجا نائب الزیاره و نائب الحج ما بود ! یکی دو روز مونده به رفتنش که بدجوری تو هوای اونجا بودم یه مثنوی گفتم که تقدیم می کنم : دلم امشب پر از غوغا و شور است دلم در حسرت یک شب حضور است دلم می لرزد از غم سینه ام چاک افق های نگاهم کنده از خاک عجب حال عجیبی دارم امشب دل زار و غریبی دارم امشب نمی دانم دل اینجا در غلاف است و یا در مکه مشغول طواف است خدایا بسته ی مهر و وفاتم میان مروه دنبال صفاتم من از اینجا تو را احرام بستم و یا شاید خیال خام بستم تو را لبیک می گویم تو پاکی تو از نا پاکیم اندوهناکی تو کوه رحمتی من ریگ مشعر منم مسکین و تو الله اکبر حدیثت رشک قرآن است گویی نگاهت عید قربان است گویی من اینجا رمی نفس خویش کردم دو چشمم را کنون درویش کردم که از من تا منا تنها قیامی است نه جاهی و نه نانی و نه نامی است من اینجا از خودم خود را بریدم اگر چه حج بیتت را ندیدم خدایا حج ما بی رنگ و بوی است که آب غسل آن هم آبروی است خدایا نام ما مسطور فرما مرا حجی چنین مقدور فرما بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی ۱۳۸۷ساعت 19:31 توسط بچه ی اف سون |
|
|
بازم سلام
یکشنبه ۲۶ آبان ۸۷ باز دعوت جلسه ی انجمن ادبی در مرکز تحقیقات زبان فارسی ایران و پاکستان بودم . جاتون خالی بود ! عده ی زیادی از ادیبان و ادب دوستان پارسی گوی دور هم جمع شده بودند تا در موضوع فردوسی و شاهنامه بگویند و بشنوند . من هم چون بضاعتی نداشتم به تقدیم یک مثنوی بسنده کردم . جسارت ما را اول حکیم طوس ببخشاید بعد شما : ستایش خدای جهان آفرین و بر این خدای و جهان آفرین ستایش مر او را که بیننده است کران تا کران آفریننده است سپس میستایم مه بهترین پیام آور نیک روی مهین محمد فرستاده ی فر نژاد بنی آدمی روی و یزدان نهاد وزان پس درودی به گردان دین یلان خداوندگار زمین درودی به نام آوران سرکشان فقیهان زاهد به دردی کشان به آن سربداران جویای نام به آن نکته گویان شیرین کلام که شیرینی روی رهن تبی است همه خود نمایی اختر شبی است ولی نغزگویی که شیرین لب است فروزنده ی اختران در شب است اگر نونواری به جامه خوش است مرا کهنه ی شاهنامه خوش است که در آن سخن همچو در سفته است حکیمی که شیرین سخن گفته است اگر تخمه ی سام نیرم نبود اگر پهلوانی چو رستم نبود و گر گیو و گودرز و اسفندیار نبودند بر چیرگی کامیار و یا طوس گردنکش نیک روی نبودی چو رهام استیزه جوی کنون ملک ایران سرای که بود چنین پاک جایی برای که بود کدامین شغال از چنین بیشه ای همی کرد بر خوردن اندیشه ای من ایرانیم زاده ی فر و جاه منم مرد میدان و شیر سپاه منم زاده ی پهلوانان گرد منم پور مردان بی خواب و خورد جهانی همه شور مردانگی بدرم به شمشیر فرزانگی من از بو علی ارث ها برده ام ز دستان رازی دوا خورده ام مرا سهروردی رفیق شب است سنایی مرا پیر شیرین لب است خم مثنوی راز سر مستیم شکاف اتم هسته ی هستیم اگر جد من رستم زابلی است دبیرم حسن زاده ی آملی است من اکنون دل از کینه ها شسته ام میان دل و دشنه بنشسته ام اگر صلح جویند اینک کتاب و گر کین بخواهند از ما شتاب مرا گر بپرسند از ننگ و نام چنین است اندیشه ام یک کلام: " دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود چو ایران مباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد " بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی ۱۳۸۷ساعت 20:6 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام این چن بیت رو شب میلاد امام رضا (ع) گفتم تا حالا رو دستم باد کرده بود !!
کاش میشد امشب بیام تو بارگات امام رضا این دلم گم بشه توی زائرات امام رضا کاش میشد بیام جلو سلام کنم بگی بیا منم از خوشحالی جون بدم به پات امام رضا دوست دارم نذر بکنم یه شب به خواب من بیای ببریم گوشه ی ایوون طلات امام رضا من همش نیگات کنم تو با یه خنده ی قشنگ بم بگی بچه قمی ناز نیگات ! امام رضا به خدا این شده آرزوم که از دست همه سر بذارم به ضریح باصفات امام رضا تو غریب الغربایی و منم اینجا غریب بد جوری تنگ شده این دلم برات امام رضا ۱۹/۸/۸۷ بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی ۱۳۸۷ساعت 19:31 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام دوستان
بالاخره بعد از چند ماه نبودن در اسلام آباد و بعد از اون قطعی اینترنت مجددا خدمت رسیدم . بسیاری از دوستان میدونند که متاسفانه اواخر تیر ماه امسال بطور غیر منتظره ای پدر عزیزم رو از دست دادم و سایه ی مهربان اون از سرم برداشته شد . پدری که بعد از یک عمر تلاش در جهت رفاه حال ما بچه ها در تنهایی و بدون حضور ما با سکته ای نابهنگام دعوت حق را لبیک گفت و به این ترتیب یکی از مادحان ذاکران و نوکران اهلبیت به خاکبوس آنان شتافت . خدایش بیامرزد و در پناه گیرد . عمرم به نوکری آن مه سپاه گذشت کنج ضریح شش جهت پادشاه گذشت شد لحظه لحظه خدمت ارباب توشه ام باقی هر آنچه که کردم به اشتباه گذشت به هر حال وظیفه ی خودم میدونم از همه ی عزیزانی که در مراسم کفن و دفن و همه ی مراسم یادبود آن عزیز حضور یافتند و مشارکت داشتند تشکر کنم . تشکر ویژه ای هم از همه ی بر و بچه های هیئت آل یاسین (ع) دارم که در نبود من برای خانواده ام پسری و سپس برای خودم برادری کردند و نگذاشتند کاری بر زمین بماند . خداوند جزای خیرشان دهاد . برای سنگ مزارش که جایی نداشت فقط یک بیت گفتم : یک عمر نوکری شاه بی کفن کردم تا رخت پادشاهی محشر به تن کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی ۱۳۸۷ساعت 20:40 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام . این غزلی که می بینید رو خیلی وقت پیش گفتم . اگه گفتید برای کی ؟ !!! بیا بیا که شقایق دوباره گل کرده است بیا که سینه ی عاشق دوباره گل کرده است بهار نیست ولیکن به دشت دیده ی تو هزار قامت باسق دوباره گل کرده است ز فتنه ای که تو داری امان نخواهم لیک ببین که داد خلایق دوباره گل کرده است مگو که حسن تو را در جهان شریکی هست بگو سلیقه ی خالق دوباره گل کرده است خبر به نرگس عذرا برید بهر خدای که خون دیده ی وامق دوباره گل کرده است بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۷ساعت 12:24 توسط بچه ی اف سون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یه شیمیست آماتورم که عشق ادبیاتم و عشق صد تا چیز دیگه . اونقدرها مومن نیستم ولی بی دینی هم نمی کنم !
به قول اون شاعر ناز کاشی ! : خرده هوشی دارم سر سوزن ذوقی سال 85 تا 88 هم اسلام آباد پاکستان بودم و ... به هر حال گفتم این وبلاگ یه بهونه باشه برا دلنوشته هام ، چهار تا مطلب علمی ، دو تا دعوای فلسفی و … |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی علمی دلی همین که هست |
| پیوندها |
|
وبلاگ علی اکبر رائفی پور |
|
RSS
|