![]() |
![]() |
|
| عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است/حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم |
|
سلام . به مصداق حدیث معروف نبوی : اطلبوا العلم ولو بالصین اینو داشته باشین :
|
||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 13:18 توسط بچه ی اف سون |
|
|
سلام مجدد
باز امروز میخوام مطلب جالبی که یکی از دوستای عزیزم آقا روح الله بهشتی برام فرستاده رو براتون پست کنم فکر می کنم خوشتون بیاد : *چطور یک الگوی فرهنگی شکل می گیرد؟ *
یک گروه از دانشمندان پنج میمون را در قفسی گذاشتند و در وسط قفس یک نردبان که بالای آن مقداری موز گذاشته شده بود قرار دادند. هربار که میمونی از نردبان بالا رفت، دانشمندان میمون های دیگر را با دوش آب سرد خیس کردند. پس از مدتی، هر میمون که از نردبان بالا رفت میمون های دیگر میمونی را که از
نردبان بالا رفته بود را کتک زدند. پس از مدتی، هیچ میمونی دیگر جرات اینکه از نردبان بالا رود را نداشت، گرچه وسوسه او بسیار عمیق بود. دانشمندان تصمیم میگیرند یکی از میمون ها را با میمون جدیدی عوض کنند. میمون تازه اولین کاری که می کند برای بدست آوردن موز از نردبان بالا می رود. ولی میمون ها دیگر او را محکم کتک می زنند. پس از چند بار کتک خوردن، میمون تازه وارد فرا می گیرد که نبایستی از نردبام بالا برود، اما هرگز نمیداند چرا. میمون دوم جایگزین می شود و همان وضع ادامه می یابد. میمون اول هم در کتک
زدن میمون دوم همکاری می کند. میمون سوم جایگزین می شود و همان وضع کتک زدن ادامه میابد. میمون چهارم جایگزین می شود و همچنان کتک زدن هر میمونی که از نردبان بالا می رود ادامه دارد. میمون پنجم هم جایگزین می شود و کتک زدن و کتک خوردن همچنان ادامی میابد.
حالا آنچه مانده میمون های جدیدی هستند که حتا هیچکدامشان دوش آب سرد را
هرگز تجربه نکرده اند، ولی همچنان هر میمونی که از نردبان بالا می رود را کتک می زنند. اگر ممکن بود از میمون ها پرسش شود چرا آنانی را که از نردبان بالا میروند
را کتک می زنند، مطمئن باشید جواب می توانست این باشد... **”من نمیدانم – این روش کاری است که در اینجا مرسوم است“**
**آیا این بنظر شما مانوس و خودمانی نیست؟؟** « آلبرت انیشتن: فقط دو چیز بیکران است: کهکشان و حماقت انسان، البته درمورد اولی مطمئن نیستم !» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 19:55 توسط بچه ی اف سون |
|
|
حیف از با تو بودنی اندک داد از بی تو بودنی سنگین وای از سفره ی وصال تهی داد از خوان دوریت رنگین ای دریغ از عبور ثانیه ها در تمنای بی اثر ننگین خالی لحظه ها پر از افسوس شادی عمر ما بسی غمگین در سکوت دلم گه رفتن گامهایت چقدر آهنگین با تو هر رفتنی غمی دارد هر غمی هم که عالمی دارد بچه هیئتی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ساعت 15:42 توسط بچه ی اف سون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یه شیمیست آماتورم که عشق ادبیاتم و عشق صد تا چیز دیگه . اونقدرها مومن نیستم ولی بی دینی هم نمی کنم !
به قول اون شاعر ناز کاشی ! : خرده هوشی دارم سر سوزن ذوقی سال 85 تا 88 هم اسلام آباد پاکستان بودم و ... به هر حال گفتم این وبلاگ یه بهونه باشه برا دلنوشته هام ، چهار تا مطلب علمی ، دو تا دعوای فلسفی و … |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی علمی دلی همین که هست |
| پیوندها |
|
وبلاگ علی اکبر رائفی پور |
|
RSS
|